به نام همراه شبهای عاشقی
سلام دوباره وصد باره
بی قرار 
من به فرداها هنوز امیدوارم بیقرار درتکاپوی شروع نو بهارم بیقرار
آسمان رازیرپاطی می کنم تاشهرتو من برای دیدنت چشم انتظارم بیقرار
نورباران میشودشب باوجودروشنت ماه را نادیده ا نگارم کنارت بیقرار
این کویرخاطره بایادتوپرگل میشود باغزل گلوازه های ناب دارم بیقرار
اسیرعشق
لاله توروخدا صبرکن دیگه! مگه چی شده؟به جهنم دوباره می خونی
این جمله بیشتراز هرچیزی آزارم داد وایسادم ودادزدم دوباره؟!! برای تو گفتنش راحته اما برای من نه
یک سال عمرم بود زندگیم بود به گریه افتادم نمیدونم چند ساعت بود ولی وقتی به خودم اومدم توی بغل ندا انقدر گریه کرده بودم که لباس جفتمون خیس بود
آروم شده بودم ازندا معذرت خواهی کردم وباهم به خونه برگشتیم خیلی عادی رفتار می کردم
بعداز ظهر عمووزن عمو اومدن دنبال ندا که باهم برن چیتگر !بعدندااز مامانم خواست که بذاره منم برم مامان هم موافقت کرد
باندا قدم میزدیم ندا سعی میکرد هرجورشده منو شادکنه بعدازشام نداپیشنهاد داد به محمد زنگ بزنیم من هم خودمو سپردم به دست سرنوشت
به محمدزنگ زدیم محمد بامن صحبت کردوگفت 5دقیقه دیگه خودش زنگ میزنه من اول فکر کردم که به خاطر پول تلفن میگه
خیلی اصرار کردم که نه بابا حرف بزنید اما محمد قطع کرد ولی وقتی زنگ زداز مغازه ی امیر زنگ زد بعداز اینکه ندابا محمد وامیر حرف زد
گوشی رو به من دادومن هم با امیر حرف زدم البته خیلی کم
چند دقیقه بعد محمد دوباره تماس گرفت من میخواستم گوشی روبدم به ندا که محمد گفت باخودت کار دارم
بعد گفت ببین لاله هیچ اجباری نیست که تو با امیر حرف بزنی حالافکر نکنی چون منو ندا گفتیم زشته و رودرواسی کنی
گفتم چرا همچین حرفی میزنی؟ گفت آخه امیر میگه انگار لاله خانم روش نمیشه بگه نمی خواد حرف بزنه
نمی دونم چی باعث شد این حرفو بزنم اما گفتم ببین محمد من با بابام هم رودرواسی ندارم اگه بدم اومده بود میگفتم
محمد خیلی خوشحال شد بعد یه کم با ندا حرف زد بعد از من پرسید کی به امیر زنگ میزنی؟
منم قول دادم فردا ساعت2
شب که رفتیم خونه دایی به همراه خانوادش از شهرستان اومده بودن منو دخترداییم هم که حسابی باهم سروسر داشتیم رفتیم پیش هم خوابیدیم وندا
هم رفت خونشون تمام شب از امیر برای زهره گفتم نمی دونم اون همه حرف از کجا اومده بود من که فقط یه بار دیدمش یه بارم تلفنی حرف زدم
خلاصه فرداش هم با هزار بدبختی رفتیم بیرون به امیر زنگ زدیم و.........
کم کم داشتم بیشتر وبیشتر بهش فکر می کردم دوسه باری تلفنی باهم صحبت کردیم تااینکه کلاسهای رانندگی ندا شروع شد
من به عنوان همراه باندا می رفتم بعدازکلاس هم چهارتایی می رفتیم بیرون
امیرپسر خوش زبونی بود حالا که من از همه ناامید شده بودم اون شده بود تمام امیدها وآرزوهام
هرروزهمدیگه رو می دیدم اگه هم یه روز نمیدیدیم مثل جمعه هاسه بارتلفنی صحبت می کردیم تایه ذره فقط یه ذره از دلتنگیامون کم میشد
واقعا به هم وابسطه شده بودیم وروزبه روز هم علاقه مندتر میشدیم امیرسعی می کرد منو با اعضای خانوادش آشنا کنه
اما من اصلا احساس خوبی نسبت به این موضوع نداشتم ودلم نمی خواست که اونارو ببینم
کلاسهای ندا تموم شده بوداما من هنوز می تونستم بعدازظهرها باامیر برم بیرون
یه روز قرار گذاشتیم ومنو امیرو پسرعموش ونامزدش رفتیم بیرون اول نهارخوردیمبعد سینما بعد هم پارک ارم روز قنگی بود به هممون خوش گذشت
باامیر همیشه به من خوش می گذشت چند روز بعد بانداومحمد قرارگذاشتیم ورفتیم امامزاده داوود وحسابی کیف کردیم به منو ندا که خیلی خوش گذشت
ماهنوزم هر وقت از بهترین روز زندگیمون حرف می زنیم یاد اون روز می افتیم
اون روز امیر ازم پرسید چه توقعی ازش دارم وقتی به هم رسیدیم ومنم گفتم احترام وزیرپا نگذاشتن غرورم درمقابل دیگران
اون هم همین شرط رو برام گذاشت بعد هم ازم خواست برای ملاقات باخواهر بزرگش آماده شم منم مثل همیشه مطیعانه گوش کردم
وقتی اومدم خونه همه ی جوانبو در نظر گرفتم منو امیر از هیچ جهتی به هم نمی خوردیم ضمن اینکه امیر هم اون چیزی نبود که من همیشه می خواستم
نه اینکه خودمو بالاتر ببینم یا اینکه اون ایرادی داشته باشه نه!اما اولا امیر هفت ماه از من کوچیکتر بود ثانیا دیپلم هم نداشت وهیچ موقعیتی هم برای ازدواج نداشت
نه یه کار خوب نه یه درآمد مناسب تازه اگه همه ی اینارو هم داشت اون هنوز خیلی بچه بود 21 سال برای پسر خیلی کمه اگه من به پاش می نشستم ودوسال دیگه پشیمون میشد؟!!!!!!!!!!!!!!!
من بچه نیستم اتفاقا همیشه هرکس از من کمک می گیره من همه ی جوانب رو در نظرمی گیرم وراهنماییش می کنم اما نمی دونم چرا انقدر به امیر وابسته شدم
واصلا دوست ندارم به نداشتنش فکر کنم من واسه با هم بودنمون بهای سنگینی دادم من دانشگاه آزاد مهندسی کامپیوتر-قزوین قبول شدم اما به خواست امیر قیدشو زدم
کارپیدا کردم اما به خاطر امیر نرفتم وکاری که الآن داشتم راضیم نمی کرد حالا مربی مهد کودک بودن برام سخت بود چون روحیه نداشتم
اما چون امیر میگفت کار خوبیه که بامرد سروکار نداری قبولش کرده بودم من دوست نداشتم امیرو از دست بدم اما دوست هم ندارم که به زور وارد جایی بشم
همه باید از حضور من خوشحال بشن نمی خوام حضورم باعث کینه ودردسر بشه حتی واسه ی دشمنم چه برسه به عشقم......................................................
ادامه دارد...............................................................................................
این چند وقت
این روزا خیلی سرم شلوغه تمام ایام تعطیل عید از شهرستان مهمون داشتیم وحسابی خسته شدم بعدش هم از کار زیاد مریض شدم
وپشت بندش هم سرما خوردم جاتون خالی هنوزم خوب نشدم 13 هم رفتیم کرج باغ همسایمون خیلی خوش گذشت هم خانواده بودن
هم ندا هم عمه وبچه هاش هم سمیرا دوست وهمسایمون با خانوادش خلاصه خیلی خوب بود اما همون روز خوردم زمین وپام در رفت
وحسابی کبود شد شبش هم دوباره سرما خوردم
اما این روزا حسابی افتادم به جنب وجوش درس می خونم می خوام دوباره برم سر کار توخونه هم حسابی کار می کنم وباشگاه بدنسازی هم می رم
تازه دارم در مورد خدا هم خیلی چیزا می فهمم راستی کتاب هم می خونم و..................
خوب برام دعا کنید ومنواز یاد نبریدممنون از لطف همگی
سعی می کنم به وبلاگم رسیدگی کنم اما اگه نتونستم منو ببخشید
درس امروز
به همه چیز از بالا نگاه کنید اما یادتون باشه خودتون خیلی هم بالا نیستید اگه یادتون رفت چهار پایه رو از زیر پاتون بردارید
علی یارتون وخدا نگهدارتون
