تبليغاتX
آبجی لاله
آبجی لاله
 
       

به نام همراه شبهای عاشقی

سلام دوباره وصد باره

 

بی قرار

من به فرداها هنوز امیدوارم  بیقرار                درتکاپوی شروع  نو بهارم   بیقرار

آسمان رازیرپاطی می کنم تاشهرتو               من برای دیدنت چشم انتظارم بیقرار

نورباران میشودشب باوجودروشنت                ماه را  نادیده ا نگارم  کنارت  بیقرار

این کویرخاطره بایادتوپرگل میشود               باغزل گلوازه های ناب دارم بیقرار

    

اسیرعشق

 

لاله توروخدا صبرکن دیگه! مگه چی شده؟به جهنم دوباره می خونی

این جمله بیشتراز هرچیزی آزارم داد وایسادم ودادزدم دوباره؟!! برای تو گفتنش راحته اما برای من نه

یک سال عمرم بود زندگیم بود به گریه افتادم نمیدونم چند ساعت بود ولی وقتی به خودم اومدم توی بغل ندا انقدر گریه کرده بودم که لباس جفتمون خیس بود

آروم شده بودم ازندا معذرت خواهی کردم وباهم به خونه برگشتیم خیلی عادی رفتار می کردم

بعداز ظهر عمووزن عمو اومدن دنبال ندا که باهم برن چیتگر !بعدندااز مامانم خواست که بذاره منم برم مامان هم موافقت کرد

باندا قدم میزدیم ندا سعی میکرد هرجورشده منو شادکنه بعدازشام نداپیشنهاد داد به محمد زنگ بزنیم من هم خودمو سپردم به دست سرنوشت

به محمدزنگ زدیم محمد بامن صحبت کردوگفت 5دقیقه دیگه خودش زنگ میزنه من اول فکر کردم که به خاطر پول تلفن میگه

خیلی اصرار کردم که نه بابا حرف بزنید اما محمد قطع کرد ولی وقتی زنگ زداز مغازه ی امیر زنگ زد بعداز اینکه ندابا محمد وامیر حرف زد

گوشی رو به من دادومن هم با امیر حرف زدم البته خیلی کم

چند دقیقه بعد محمد دوباره تماس گرفت من میخواستم گوشی روبدم به ندا که محمد گفت باخودت کار دارم

بعد گفت ببین لاله هیچ اجباری نیست که تو با امیر حرف بزنی حالافکر نکنی چون منو ندا گفتیم زشته و رودرواسی کنی

گفتم چرا همچین حرفی میزنی؟ گفت آخه امیر میگه انگار لاله خانم روش نمیشه بگه نمی خواد حرف بزنه

نمی دونم چی باعث شد این حرفو بزنم اما گفتم ببین محمد من با بابام هم رودرواسی ندارم اگه بدم اومده بود میگفتم

محمد خیلی خوشحال شد بعد یه کم با ندا حرف زد بعد از من پرسید کی به امیر زنگ میزنی؟

منم قول دادم فردا ساعت2

شب که رفتیم خونه دایی به همراه خانوادش از شهرستان اومده بودن منو دخترداییم هم که حسابی باهم سروسر داشتیم رفتیم پیش هم خوابیدیم وندا

هم رفت خونشون تمام شب از امیر برای زهره گفتم نمی دونم اون همه حرف از کجا اومده بود من که فقط یه بار دیدمش یه بارم تلفنی حرف زدم

خلاصه فرداش هم با هزار بدبختی رفتیم بیرون به امیر زنگ زدیم و.........

کم کم داشتم بیشتر وبیشتر بهش فکر می کردم دوسه باری تلفنی باهم صحبت کردیم تااینکه کلاسهای رانندگی ندا شروع شد

من به عنوان همراه باندا می رفتم بعدازکلاس هم چهارتایی می رفتیم بیرون

امیرپسر خوش زبونی بود حالا که من از همه ناامید شده بودم اون شده بود تمام امیدها وآرزوهام

هرروزهمدیگه رو می دیدم اگه هم یه روز نمیدیدیم مثل جمعه هاسه بارتلفنی صحبت می کردیم تایه ذره فقط یه ذره از دلتنگیامون کم میشد

واقعا به هم وابسطه شده بودیم وروزبه روز هم علاقه مندتر میشدیم امیرسعی می کرد منو با اعضای خانوادش آشنا کنه

اما من اصلا احساس خوبی نسبت به این موضوع نداشتم ودلم نمی خواست که اونارو ببینم

کلاسهای ندا تموم شده بوداما من هنوز می تونستم بعدازظهرها باامیر برم بیرون

یه روز قرار گذاشتیم ومنو امیرو پسرعموش ونامزدش رفتیم بیرون اول نهارخوردیمبعد سینما بعد هم پارک ارم روز قنگی بود به هممون خوش گذشت

باامیر همیشه به من خوش می گذشت چند روز بعد بانداومحمد قرارگذاشتیم ورفتیم امامزاده داوود وحسابی کیف کردیم به منو ندا که خیلی خوش گذشت

ماهنوزم هر وقت از بهترین روز زندگیمون حرف می زنیم یاد اون روز می افتیم

اون روز امیر ازم پرسید چه توقعی ازش دارم وقتی به هم رسیدیم ومنم گفتم احترام وزیرپا نگذاشتن غرورم درمقابل دیگران

اون هم همین شرط رو برام گذاشت بعد هم ازم خواست برای ملاقات باخواهر بزرگش آماده شم منم مثل همیشه مطیعانه گوش کردم

وقتی اومدم خونه همه ی جوانبو در نظر گرفتم منو امیر از هیچ جهتی به هم نمی خوردیم ضمن اینکه امیر هم اون چیزی نبود که من همیشه می خواستم

نه اینکه خودمو بالاتر ببینم یا اینکه اون ایرادی داشته باشه نه!اما اولا امیر هفت ماه از من کوچیکتر بود ثانیا دیپلم هم نداشت وهیچ موقعیتی هم برای ازدواج نداشت

نه یه کار خوب نه یه درآمد مناسب تازه اگه همه ی اینارو هم داشت اون هنوز خیلی بچه بود 21 سال برای پسر خیلی کمه اگه من به پاش می نشستم ودوسال دیگه پشیمون میشد؟!!!!!!!!!!!!!!!

من بچه نیستم اتفاقا همیشه هرکس از من کمک می گیره من همه ی جوانب رو در نظرمی گیرم وراهنماییش می کنم اما نمی دونم چرا انقدر به امیر وابسته شدم

واصلا دوست ندارم به نداشتنش فکر کنم من واسه با هم بودنمون بهای سنگینی دادم من دانشگاه آزاد مهندسی کامپیوتر-قزوین قبول شدم اما به خواست امیر قیدشو زدم

کارپیدا کردم اما به خاطر امیر نرفتم وکاری که الآن داشتم راضیم نمی کرد حالا مربی مهد کودک بودن برام سخت بود چون روحیه نداشتم

اما چون امیر میگفت کار خوبیه که بامرد سروکار نداری قبولش کرده بودم من دوست نداشتم امیرو از دست بدم اما دوست هم ندارم که به زور وارد جایی بشم

همه باید از حضور من خوشحال بشن نمی خوام حضورم باعث کینه ودردسر بشه حتی واسه ی دشمنم چه برسه به عشقم......................................................

ادامه دارد...............................................................................................

 

این چند وقت

این روزا خیلی سرم شلوغه تمام ایام تعطیل عید از شهرستان مهمون داشتیم وحسابی خسته شدم بعدش هم از کار زیاد مریض شدم

وپشت بندش هم سرما خوردم جاتون خالی هنوزم خوب نشدم 13 هم رفتیم کرج باغ همسایمون خیلی خوش گذشت هم خانواده بودن

هم ندا هم عمه وبچه هاش هم سمیرا دوست وهمسایمون با خانوادش خلاصه خیلی خوب بود اما همون روز خوردم زمین وپام در رفت

وحسابی کبود شد شبش هم دوباره سرما خوردم

اما این روزا حسابی افتادم به جنب وجوش    درس می خونم می خوام دوباره برم سر کار توخونه هم حسابی کار می کنم وباشگاه بدنسازی هم می رم

تازه دارم در مورد خدا هم خیلی چیزا می فهمم راستی کتاب هم می خونم و..................

خوب برام دعا کنید ومنواز یاد نبریدممنون از لطف همگی

سعی می کنم به وبلاگم رسیدگی کنم اما اگه نتونستم منو ببخشید

درس امروز

به همه چیز از بالا نگاه کنید اما یادتون باشه خودتون خیلی هم بالا نیستید اگه یادتون رفت چهار پایه رو از زیر پاتون بردارید

علی یارتون وخدا نگهدارتون

 

به نام خداوند عشق واحساس

 

سلام به شما دوستای خوبم

 

نوای نی

 

نی نوایی داردازقلب درآتش سوخته                   ازدلی کزعشق دلداری شده افروخته

نی نوایی داردازدلهای پاک عاشقان                  نی حکایت داردازرنج دل دلدادگان

نی حکایت میکندازعاشقان بیقرار                    ناله ی نی راشنوباناله ی دلهای زار

نی شکایت داردازیاران بی مهرووفا                  نکته هاگویدزدلداروهم ازجوروجفا

نی زمانی اززبان کوه کن درانجمن                  نالدازبی مهری شیرین ومیگویدسخن

گاهی ازمجنون ولیلی قصه پردازی کند            گاه ازعشاق دگرداستان سازی کند

رحمتی هم همچونی نالیدازهجران یار              گردشمع عارضش گردید اوپروانه وار

 

اسیرعشق

من واقعا مرگ خودم رو به چشم میدیدم سعی کردم ندارو قانع کنم قرارو کنسل کنه اما نتونستم

من ساعت 10 صبح رفتم مهد کودک (محل کار ندا) تا باهم صحبت کنیم وبه من بگه که منو چه جور آدمی معرفی کرده

خوشبختانه ندا زیاد درباره ی شخصیت من اغراق نکرده بود البته ندا چیزایی رو گفته بود که قبلا بودم اما من حالا خیلی تغییر کردم

ساعت 11 بودکه اکرم بهم زنگ زدوپرسید: قبول شدی؟ باتعجب پرسیدم: مگه جوابا اومد؟ اکرم گفت اومده تو اینترنت

خدایا حالا چی کار کنم ؟ من که به اینترنت دسترسی ندارم......................... دل تو دلم نبود دوباره بااکرم تماس گرفتم

-- اکرم توقبول شدی؟    -: نه!   -- ازکجا فهمیدی میتونی مال منم پیدا کنی؟

با جواب اکرم اصلا دیگه مغزم کار نمی کرد نمی دونم خداحافظی کردم یا نه !

به آزاده زنگ زدم خونه نبود براش پیغام گذاشتم مطمئن بودم اگه بیاد باهام تماس می گیره وحتما هم می دونه قبول شدم یا نه

یه ذره آروم ترشدم خودمو با بچه ها سرگرم کردم ساعت 2 بعد از ظهر با ندا از مهد کودک خارج شدیم

10 دقیقه بعد چندتا کوچه اونورترمحمد ودوستش بایه پیکان سفید به مارسیدن

ما به هم معرفی شدیم پسر بامزه ای بود خوشکل وتپل!!!

از اون لحظه ای که سوارشدیم می دیدم که چطورزیر چشمی نگاهم میکنه ازتوی آینه حرکات منوزیرنظر داشت

مقصد مشخص شد پارک جمشیدیه محمد ازهمون اول شروع کرد به شلوغ کردن والبته وقتی فهمید اون روز نتایج کنکورو اعلام میکنن

سعی کرد منو اذیت کنه تا من یادم می رفت میگفت غصه نخور قبول میشی!.............

ما چند کلمه ای باهم حرف زدیم پسر بدی به نظر نمی اومد راستشو بخوای ازش خوشم اومده بود

راستش من زیاد حال وحوصله ی حرف زدن نداشتم همونجا نشستیم قلیون گرفتن و کشیدن

همشون تعجب کردن ازاینکه من گفتم تاحالا قلیون نکشیدم وحتی ندیدم

ازاونجا رفتیم آریاشهر کافی شاپ پردیس

توی راه برگشت به خونه محمد ازم پرسید خوبه با نه منم گفتم خوبه محمد هم ذوق زده داد کشید ولپ امیرو کشید

امیر بیچاره هم از همه جا بیخبر یهو ترسید وگفت زهرمار ! بعد هم مارو رسوندن خونه ورفتن

باهزارجور فکروخیال رسیدیم خونه نداهم قراربود شب خونه ی ما بخوابه وقتی رسیدیم پسرخاله وزنش هم خونه ی ما بودن

غذا روآماده می کردیم که تلفن زنگ زد آزاده بود گفت که خودش قبول شده ازش خواستم برای منم ببینه گفت دوباره بامن تماس می گیره

1 ساعت طول کشید اما من 10 سال گریه کردم ومردم وزنده شدم توی ایوون داشتم گریه می کردم که ندا اومدوگفت آزاده...........

بقیه شو نفهمیدم آزاده گفت:شیرینی  قبولی کی میدی؟ پرسیدم رتبه؟ گفت :یه شماره بهت میدم فردا بزن بپرس

یه ذره آروم شدم وگفتم :حداقل امشب راحت می خوابیم ندا داد کشید که مگه من میذارم امشب بخوابی می خوام تاصبح فک بزنم

گفتم بابا تسلیم ما چاکریم چرا می زنی؟

بعدازشام رفتیم طبقه پایین که حرف زدن ما بقیه روآزار نده تا5 صبح حرف زدیم رویا بافتیم ماهواره نگاه کردیم

صبح بعد ازصبحانه زنگ زدم به شماره ای که آزاده داده بود شماره داوطلبی رو وارد کردم خشکم زد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

54322 / 54322/ 54322/ 54322/ 54322 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من منتظر رتبه ی 2 رقمی بودم پس چرا3رقم اضافه اومد؟ دوباره شماره گرفتم 54322

دلم می خواست بمیرم حالا باید چی کار کنم حاضر شدم وزدم بیرون ندا هم بعدازمن پرید بیرون وبه مامانم قول داد مراقبم باشه..........

 

ادامه دارد...............................................................................................................................

 

                    

                                  ای کاش لحظه های باتوبودن تمامی نداشت./

آرزو

تقویم هانشان می دهند که چقدرازتودوربوده ام

اگرباورنداری ازمدادهایی که تمتم کرده ام بپرس

ازدفترهایی که سیاه شده اند

ازراهی که به تو می رسیدوبه انتها نرساندمش

بی تو غریب ترازغریبه شدم

کاش می شدبه نیم نگاهی تازه نگاهت کرد

کاش درتصویر چشمانم می نشستی وبه مدادهایم ازعشق می گفتی تا

دوباره عاشق شوند

کاش می شدباتوازکوچه پس کوچه های خیال گذر کرد

وتنهابه چهره ی تو نگریست./

 

علی یارتون وخدا نگهدارتون

 

سال نو مبارک

به نام تو به یاداو

 

سلام به همگی

امیدوارم خوب وخوش وسلامت باشید

منم خوبم توپ توپ

سال جدید رو به همه تبریک میگم وبراتون آرزوی خوبی خوشحالی می کنم

امیدوارم سال پر برکت وپر موفقیتی داشته باشید

 

اسیر عشق

 

من برای اینکه بتونم برم کلاس مجبور شدم دروغ بگم وبگم می خوام برم تولد یکی از دوستانم

آره مامان وقتی بهش می گفتم میرم آموزشگاو باور نمی کرد اما اگه می گفتم میرم بیرون قبول می کرد

حالا دیگه خیلی عصبی شدم خسته شدم هیچ هدفی ندارم به جز قبولی دانشگاه که اونم با وضع ایجاد شده محاله

روزها پشت سر هم گذشت مامان روز به روز بدتر شد حالا دیگه فکر میکنه همه تو خونمون معتادن والبته قاچاقچی

اون فکر میکنه ما اونم معتاد کردیم مثلا تو غذاش می ریزیم یا موقعه ی خواب به خوردش میدیم

باور کردنش برای شما هم سخته می دونم اما اینا اتفاقاتی بود که زندگی منو تغییر داد

کنکور رسید روز کنکور روز آرومی بود کسی بامن حرف نمی زد مامان اکرم دوست صمیمی کلاس کنکورم مارو هم راهی کرد

کنکور آزاد هم مثل سراسری تموم شد دیگه هیچ کاری نداشتم جز حسرت خوردن وانتظار کشیدن

یک ماهی گذشت اما چه گذشتنی ! هر روز دعوا هر روز ناراحتی هر روز گریه................................

چندتامجلس عروسی دعوت شدیم برای تجدید روحیه خوب بود اما من دوست نداشتم برم حس بدی داشتم حالا تقریبا خودم هم باور کرده بودم معتادم!

ازنگاه دیگران می ترسیدم اولین عروسی یکی از فامیل های نزدیک بهم گفت چقدر پیروشکسته شدی؟!

انگار غم عالم تودلم نشست لبخند تلخی زدم وسرمو گذاشتم رو شونه ی دختر عموم

ندا که از ماجرا باخبر بود اون شب سعی کرد منو خوشحال کنه بلندم کرد که باهم برقصیم

اما انقدر شل رقصیدم که یکهو قطره اشک مخفیانه ی مامان وآه سردشو حس کردم آخه من قدیما تو فامیل معروف بودم

سرد شدم پاهام لرزید به خودم گفتم :چه مرگته؟ مگه به خودت شک داری؟ یه دفعه وایسادم وبا تحکم آهنگ عربی خواستم

همه سکوت کردن موزیک عوض شد من واحساسم باهم رقصیدیم یه رقص موندگار !

هنوز هم همه ازاون رقص یاد میکنن تاآخر شب شاهد لبخند رضایت مامانم بودم اون شب خودکشی کردم انقدر شلوغ کردم والبته نداهم همراهیم می کد

آخرشب ندا بهم گفت محمد دوستش گفته می خواد منو بایکی از دوستاش دوست کنه. من لبخند زدم وگفتم از من دیگه گذشته اما ندا با اصرار می گفت:

به خدا من دیدمش خیلی پسر خوبیه خیلی ماهه از اون روزی که محمد بهش قول داده با تو رفیقش کنه همش به محمد میگه به خدا محمد اگه باهات فامیل بشم هرروز خونتونم

ندا خیلی حرف زدوآخرش گفت به خاطر من ومحمد بیا فقط یه بار ببینش اگه خوشت نیومد رفیق نشو منم قبول کردم

ندا  دوروز بعدزنگ زدوگفت به بهانه ی انتخاب لباس پنجشنبه ی همین هفته میریم بیرون آخه اواسط شهریور عروسی داداش ندا بود وبه ماهم اجازه ی بیرون رفتن می دادن

امااز بخت بد من یا شاید هم بخت بد امیر پنجشنبه 13 مرداد مصادف شد با روز اعلام نتایج کنکور.........................................................

 

واین داستان ادامه دارد................................................................

 

این هفته دوست دارم به جای شعر ترانه ی زیبایی براتون بنویسم

 

هوای خانه

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی                از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

 

عقا ب تیز پر دشت  های  استغنا                        اسیر پنجه ی تقدیر می شود  گاهی

 

صدای  زمزمه ی  عاشقان   آزادی                          فغان ناله ی شبگیر می شود گاهی

 

نگاه مردم بیگانه دردل غربت                                 به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی

 

مبر زموی سپیدم گمان به عمردراز                          جوان زحادثه ای پیر می شود گاهی

 

بگواگر چه به جایی نمی رسد فریاد                          کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

 

بگیردست مرا اشنای درد بگیر                                نگو چنین وچنان دیر   می شودگاهی

 

بسوی خیش مرا می کشد چه خون و چه خاک          محبت است که زنجیر می شودگاهی

 

اگه گفتید خوانندش کی بود؟؟؟!!!!

 

خوب امسال هم مثل هر سال برای فروش فوق العاده رفتم کمک مسعود

خداروشکر فروش خوب بود اما ما هم خیلی خسته شدیم ما ازصبح تاشب بدون استراحت کار کردیم وخستگی روباتمام وجودحس کردیم

اما آخرین مشتری بهم گفت آفرین دختر خوب که هنوز لبخند رو لبته منم خیلی خوشحال شدم

 ودر پایان

                                  سرسبز وپایدار باشید

                             و علی یارتون الله نگهدارتون

 

 

به نام خدای بزرگ

 

دوستان عزیزم سلام

دو هفته ای درگیرکارهای عید بودم وحسابی خسته شدم سرم رابالاگرفتم ونگاهی به خانه کردم واقعا خوشحالم

همه جابرق می زد ولبخند مادر که خستگی یک عمررااز تنم بیرون کشید

 

((پول وزندگی))

 

زندگانی سربه سررنج است ودرد                      گرمیش هم مثل یخ سرداست وسرد

چهره ی این زندگی شد مثل غول                      دائما دم  می زنند  از  پول   پول

میهمان  آمد  کنون  در خانه  ام                        خالی است ازگوشت ونان کاشانه ام

همسرم  خواهد  خیا رو خربزه                        کو د کا ن  گویند  آبگو شت  بز ه

آن یکی گویدکه من کارم چه شد                       دیگری  گوید  که شلوارم چه شد

آن یکی گوید بازم آبدوغ خیار                         یک کباب جوجه ای چیزی بیار

دیگری گویدکه املت نمی خوام                        سوسیس وکالباس وکتلت نمی خوام

آن یکی گویدچه شد آن پیرهن                         گفته بودی می خری ازبهر من

دخترم گوید چه شدآن روسری                        گفته بودی بهر عیدم میخری

آن یکی گوید کتاب ودفترم                            دامن وجوراب خواهد همسرم

آخرازدست طلبکاران خود                            می دهم برباداین ایمان خود

ای خدامن کیستم یک کارمند                          دست من برهیچ کاری نیست بند

مزدمن اندک بودخرجم زیاد                           آخربرج ای خدا پس کی میاد

کی به آخر میرسد این خواستن                       یاشودیک کامیون پول داشتن

کاش من یک کامیون پول داشتم                     دسته دسته توی جیب می گذاشتم

آنزمان محبوب دلها می شدم                          بهرفرزندان بابا می شدم

 

اینم ازعید کارمندهای بیچاره!!!!!!!!!!!!!

اسیرعشق

 

تلویزیون داستانی گذاشته بود که اسمش یادم نیست اما خوب یادمه که چطورزندگی منو تغییر داد

داستان از این قرار بود که دختری بعد ازمرگ مادرش گرفتارزن باباش میشه که البته مخفیانه باپدرش ازدواج کرده بود

وخانوم که فکر می کرده دختر بیچاره مانع خوشبختی اون میشه تصمیم می گیره همه اموال دختروازچنگش دربیاره

 وبه همین علت دختر بیچاره رو معتاد میکنه

دخترک افسرده میشه همش توی اتاقش بوده کسل وبی روح!!!!!!!!

دقیقا حالتی که ازنظرمامان من داشتم آره مامان فکر می کرد لاله معتاد شده !!!!!!!!!

اولش فقط درحد شوخی وخنده بود اما کم کم جدی شد مامان میشست گریه می کرد ومیگفت :

ای وای این چه بلایی بود که به سردخترم اومدخدایا چی کار کنم چه جوری سرمو بالا بگیرم ..........وهزاران حرف دیگه

روزبه روزبدترمی شد من نمی تونستم درس بخونم وقتی خونه بودم می اومد کنارم می نشست ویاگریه می کرد یانصیحت

ووقتی بیرون بودم مثلا کلاس میرفتم وبرمی گشتم هزاران بهانه می اوردکه بامن دعواکنه

خلاصه همه جور تهمتی شنیدم ازاعتیادوموادمخدرگرفته تادزدی وقاچاق وهزارکوفت وزهرماردیگه

بدون مشورت باهیچ کسی تصمیم گرفتم تمام راه هاروامتحان کنم :

اولا می خندیدم ومسخره بازی در می آوردم بعد بی اهمیت شدم یعنی خودمو می زدم به کوچه ی علی چپ

بعد کم کم عصبانی می شدم ودادوبیداد راه می انداختم بعدها گریه وزاری می کردم وقسمش می دادم بذاره درس بخونم

خلاصه از هرراهی پیش رفتم تابه درسم لطمه نخوره اما بی فایده بود تصمیم گرفتم ازاعضای خانواده کمک بگیرم

ازاونجایی که رابطه ی من وبرادر بزرگترم علیرضا خیلی خوب بودمسئله رو باهاش درمیون گذاشتم داداش علی گفت:

توکه به خودت شک نداری ماهم ازتو مطمئنیم اما به خاطر مامان وبه خاطر درسات میریم آزمایش می دیم

گرچه برای من خیلی دردآوربود که به چشم یک معتاد به من نگاه کنند اما قبول کردم

فردای اون روزمسئله روبه بقیه اعضای خانواده گفتیم همه به فکر فرو رفتن

هیچکس راضی به این کارنبود همه می دونستن که من دارم ذره ذره آب میشم

اما حدس میزنی نظرمامان چی بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مامان میگفت : کسی که معتاد میشه خودش بلده چیکارکنه که آزمایش هیچی نشون نده!

امابااین حال من رفتم وآزمایش دادم خوب نتیجه معلوم بود مامان قبول نداشت

حالا دیگه خیلی ازدرسام عقب افتادم از همه چیزوهمه کس متنفرم حتی حوصله ی زندگی کردن هم ندارم

هیچ کس مسئله روجدی نمی گرفت وهیچ تلاشی برای حل کردنش نمی شد به خوبی معلوم بود که من افت درسی داشتم

باورکن فقط می رفتم کلاس که ازخونه دور باشم تا اینکه یه روزمسئله خیلی جدی شد......................................

وهمچنان ادامه دارد..........................................................................................

  

(توانم ) را جایگزین(باید کنید) / لیندافیلد

 

همه چیز راکه فکر میکنیدباید انجام دهید بنویسید

من باید..................................

من باید..................................

حالا از خودتان بپرسید ((چرا باید...............)) فهرست خودراباز نویسی کنید به جای(باید)بنویسید (می توانم)واول هر جمله بگویید

(اگرواقعا بخواهم)

احتمالا مواردی می یابید که اصلا دوست ندارید انجام دهید خود را درگیر باید ها نکنید

تغییرات مثبت را ببینید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

وباز هم می گویم دوستت می دارم وتو با نگاهی سرشار از تردید لبخند می زنی ومی گویی شاید

واین شاید هاست که تو راازمن میگیرد کاش شایدی وجود نداشت

 

نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

علی یارتون

 


 

اون قدیما

هفته سوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته سوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384

 

لینک رفقا

دختر پاستوریزه
سروش جوان